|
حسب حال هایی حبسیه گونه
|
یک
امتحانات را می سپارانیم!
دانش آموزان سوم ریاضی سراسر کشور و همه خرخوان های عزیز ایرانی به کنار!!! خداییش امتهان فیزیک آسون نبود؟؟؟
/ \
. / \
/ \ / \
/ \ /\/ \
\/ \ ............. ......--------------- /
\/
before start mediocre end life is jari
test ph test ph
خوب این شکل بالا نوار قلب گرفته شده از یک سوم ریاضی اصیل قبل و حین و بعد شروع امتهان فیزیک هست که توضیحات لازم زیرش درج شده.چنانچه وضعیت قلب شما با این شکول(ج شکل) هماهنگی نداره باید عرض کنم یا اصیل نیستید و یا اصلا سوم ریاضی نیستید و باید در سوم ریاضی بودن خودتون شک کنید...
این بچه های کلاس ما رو هم جو گرفتندی که بریم بریم بریم اعتراض در کنیم...
والله از این جماعت سوم ریاضی هرچه بگین می یاد. یادم نمی ره که تو همه مدرسه ها «سوم ریاضی اندیشه» تو کنسل کردن امتهانحا اسم و رسمی در و کردندی که شب زنگ زدندی بیت حکیمان محترم و محترمه و اگر خودشان را گیر آوردندی چه به و اگر نه به همسرانشان گیر دادندی که این همسر(ه) جنابعالی خیلی سخت گیر بیدندی... همسر محترم هم که جو Zz او را رهانیدندی آواز در دادندی که : حله!!!!!
و چنان چه همسر محترمه بوندنی و ندا در داندی: نیدونم! همان حکم را دارد و احتیاط لازم آنست که دوباره زنگ زدندنی!
و آن گاه است که شبکه های محلی و غیر محلی کلاس سوم ریاضی بهم پیوستندی و در همان ثانیه خبر «الحمد لله الذی کنسل المتهانا» بر همه نیوز ها شکل گرفتندی... و شادی و سرور از خودشان در و کردندی...
و اگر احیانا خود حکیم گوشی را بلند کردندی و هرگونه مخالفتی در کردندی او را تهدید به گروگان و گروگان گیری و امور مسلحانه کردندی که با بقیه عمر خویش خود دانید و خود...
و چه بسا از این جماعت تست خور که شب کنکور که زنگ زدندی بیت الرئیس السنجشینا و او را از خواب پریشاندی که «آقای توکلی ما برای کنکور آماده نبیدیم!!! خواهشا کنکور را کنسل بفرماییدندی تا ما آسوده خواب در و کردندی که در این یازده سنوات و سیصد و شصت و چهار لیل و النهار آب و خواب خوش از گلوی مبارکمان پایین نرفتندی که خود بهتر دانید «رب ظمان بصفو الماء غص»**، بدین جهت بطور رسمی خواهشات می شود که امتهان فیزیک مورخه 10/3/86 را که در سنوات پیش نگاشته ایم را هم تاثیر محسوسی ندهید...و خواهشا سوال 9 آن را هم حذف بفرمایید، با تشکر جمعی از دانش آموزان سال سوم دبیرستان نمونه اندیشه»
**اشاره به سوال اول/قسمت پنجم امتهان عربی
دو
ای روزگار!!!!
سه
قراره یه کارایی اینجا انجام بشه !!! بار دیگر شاهد متحول شدن وبلاگ خواهید بود... یه کارای خصوصی هم دارم می کنم که بعد امتحانات جلوه اش بر همگان خصوصا سوم ریاضی آشکار خواهد شد که من چه نبوغی بودم تو کلاس!! و از من فقط در ره تقلب استفاده شد ، یه چیزایی تو مایه های انیمیشن سازی و فیلم سازی و اینا...(چه خواهد شد)
علاوه بر این چند تا کار یاللعجب دیگه هم در دست اقدام دارم.....
سلام علیکم![]()
خوب هستین؟عیدتون مبارک
از اونجایی که ما خلاقیت نداریم
مثل بعضی ها کتاب الکترونیکی کادو بدیم یا بازی بذاریم که دانلود کنین.می خوایم به شما یه چیزایی رو یاد بدیم که در این ایام به دردتون بخوره...
و ما رو هم از دعای خودتون بی بهره نذارین...
قابل به ذکره که همه ی این موارد قبلا توسط فاطمه روی آرزو آزمایش شده و هیچگونه عواقبی نداره(البته این نکات روی کسی که آزمایش شد عواقب محسوسی مثل سه روز مسمومیت و دل درد و حال تهوع و... داشت ، منظورم بعد اون مهمونی پست پیشه.) و کاملا عملیه ، در هر حال مطمئن باشین و به ما اعتماد کنین.![]()
![]()
نکاتی اندر باب پذیرایی
1- اولین نکته اینه که باید آماده باشین که مثل مسلسل پذیرایی کنین. طوری که طرف فرصت فکر کردن نداشته باشه! ![]()
2- دقت داشته باشین که اگه طرف ناز کرد سریع ظرف رو رد کنین...اصرار بی خودی که تو رو خدا صغری خانووم و اوا کبری خانووم و دیگر تعارفات خانمان سوز!!! رو هم کنار بذارین.
3- همون یه باری هم که همه چی رو گرفتین بسه دیگه! نمی خواد برین عین منگول ها همه چی رو دوباره بگیرین (روز از نو و روزی از نو ...).![]()
3- این نکته ی مهم و حیاتی رو همیشه و تا آخر مهمونی به یاد داشته باشین که اول خدا بعد خودتون بقیه رو هم بی خیال! به فکر منافع خودتون باشین.![]()
4- چیزایی رو که در درجه ی اول می گیرین جلوی مهمون باید کاملا دکوری باشن.![]()
5- میوه رو با ظرف جلوی طرف نگیرین...باید خودتون پشت صحنه براساس سن و جنس و جثه و ... مهمونا تو بشقاب بچنین... چون مثلا اگه موز باشه و کم هم باشه به هرنفری یکی می یفته..و اگه یکی اتفاقا از قضای بد دو تا بر داره طرف بعدی چون دلش موز می خواد عقده ای
می شه و ممکنه برای جبران عقده خسارات جبران ناپذیری مثل پرخوری رو به بار بیاره!!! و دیگر محاسبات پیچیده!![]()
اندر باب همنشینی با مهمان ها
6- باید کاملا طرف رو وادار به حرف زدن بکنین تا نتونه زیاد چیز میز بخوره!!! از هرچی هم دلتون خواست بگین از شهرام جزایری
گرفته تا تحلیل فیلم300
و انرژی هسته ای و...
7- حسابی از طرفتون مطابق با تخصصش کار بکشین...همون قضیه ی نصب فوتوشاپو و آموزشش و نصب آنتی ویروس و ... طوری هم وانمود بکنین که انگار شما هم دارین فعالیت های شایانی می کنین، مثلا میوه پوس بکنین بعد خودتون میل کنین...![]()
8- یه نکته ی خیلی مهم دیگه اینکه، بچه ها و برخی بزرگترها تو عید دیدنی همیشه منتظر عیدی هستن و بهتره اگه انصافا عیدی در کاره همون اول رو کنین...چون بچه ها اصولا هرچی بیشتر منتظر عیدی باشن بیشتر برای فرونشوندن انتظار خودشون می خورن(علی الخصوص شیرینی) و ضرر دوچندانی رو وارد می یارن! اما همون اول که عیدی بگیرن اون حالت فروکش می کنه و دیگه به خوونه ی شما کاری ندارن و هی گیر می دن به مامان باباشون که بریم بریم!!!
و این همون چیزیه که شما احتمالا ته دلتون منتظرشین. پس به یادتون باشه عیدی بچه ها رو اصلا آخر ندین.
9- آخر کاری هم هی الکی تعارف کنین حالا شام تشریف داشتین
...غصه هم نخورین هیچکی تو عید شام و نهار نمی مونه.
اندر باب مهمانی رفتن
10- کله ی صبح ساعت 6 پانشین برین مهمونی چون صاحبخونه تازه از خواب بیدار شده و حال پذیرایی نداره!
11- اگه عید دیدنی رفتین برای کلاس گذاشتن هم که شده هرچی رو بهتون تعارف کردن حمله نکنین! اگه هم حالا برداشتین فرتی نذارین تو دهنتون. اگه هم حواستون پرت شد خوردین پوست موست ها و بقایاشو بذارین تو جیبتون! کلا باید بشقاب شما موقع خداحافظی خیلی باکلاس
جلوه کنه. و همیشه به یاد داشته باشین که صاحبخونه حواسش از شما جمع تره. نگران سوء تغذیه هم نباشین چون اگه به نکات بالا عمل کرده باشین آذوقه ی کافی رو تو خوونه دارین.
12- هر جا هم که رفتین اونقدر علنا بطور مستقیم و غیر مستقیم صاحبخونه رو برای عیدی تحت فشار قرار بدین که آخر سر خودش با پای خودش پاشه عیدی بده! البته اگه طرف خودیه و غریبه هم اونجا نیس... در غیر این صورت باید منتظر یه فرجی باشین.![]()
13- کلا هرجا که رفتین سعی کنین در حد امکان از اون چیزایی که تو جیب جا می شه موقعی که حواس صاحبخونه نیس و غریبه هم نیس(به مقدار دلخواه) تو جیب های مبارکتون بذارین و تا خونه حمل کنین... البته ضایع بازی در نیارین مثلا کل آجیلا رو خالی کنین
تو جیبا تون یکم واسه طبیعی جلوه کردن بذارین.(البته بعد از دو سه بار خودتون در این کار مهارت عجیبی پیدا می کنین).
امیدوارم با عملی کردن این نکات نوروز خوبی رو سپری کنین
.
قربون همتون برم
_آرزو
سلام علیــــکم و رحمـــــة الله...
روزی بود، روزگاری همی بود...
از سحرگاهان شهر را حال و هوای دیگری بود...
بوهای مشکوکی به گوش می رسیدندی و گویا تاسی زیر نیم تاسی قرار داشتندی. چون به مکتب رسیدندی ساعت 6:45 بودندی و توپی در دست گروهی از طلاب قرار داشت و از برای اینکه آرزو ready بودندی و اغیار او را فرا خواندندی رزم والیبال میان دو گروه از پهلوان ها در گرفت و آرزو را جو گرفتندی و ضربات آنچنانی بزدندی...
چون زنگ به صدا در آمدندی پهلوانان از برای آموختن فیزیک شتابیدندی و چون حکیم علم الفیزیاء حضور گرد هم رساندندی فرمودندزجک که :ای بو!!!! از قرار می باید امروز از خودمان تحصن درمی کردیمزج. پس ما اینجا چکار وویکولیمزجگ؟ کاّن از خودمان سوتی در وکردیم!!!!! فالحال چاره ای نیست. زنگ بعد خسارت وارده را جبران خواهیم نمود…
دینگ دینگ دینگ…( مثلا زنگ خورد)
و ما به سوی حیاط مکتب روان شدندی!! و توپ را غاپ زدندی که تحصن از برای دانش آموزان الاف جز والبیال چیز دیگری نداشتندی (و در جریان این حادثه آرزو دست و پا شکستندی و تعویض در وکردندی) و از برای حکیمان بیکارتر گهی پینگ پنگ و گهی کوچ به سالن اسپرتز (این با والیبال بچه ها فرق فوکوله، کلاسش بیشتره)
دینگ دینگ دینگ...(باز مثلا زنگ خورد)
آرزو (کز والیبال خیر ندیدندی) و فاطمه و عده ای جهت انجام لیگ بدمینتون و از برای کلید اسپرتز روم راهی دفتر شدندی! و چون فاطمه کلید بگرفتندی و راکت ها برگرفتندی و در جریان لیگ... از خود بی خود شدندی، کلید ها را از کف دادندی!!!
و شدندی آنچه شدندی...
سرو کار با معاون افتادندی و آرزو در این گیر و دار او را همی تنها گذاشتندی و به اتاق تنکولوژی آموزشی راهی شدنی و در آن اتاق با عده ای اتراق گزیدندی و فیلم هایی چون «م مثل مادر، پ مثل پدر، خ مثل خاله عمه دختر عمه آیدا دیشب بابات کجا بود زیر بید مجنون، در پوست شهر با کفشهای کتانی قتل آنلاین کرده بود؟؟؟!!! » را بدیندی و از خود قهقهه در وکردندی و از شادی بسیار در پوست خود نگنجیدندی و رسم آموزش را در آن اتاق به جا آوردندی...
و در همان لحظات عیش و خوشی، فاطمه مکتب خانه را از برای یافتن کلید اسپرتز رووم زیر پا گذاشتندی و در فرجام کار از همه جا مانده و رانده به کلاس پناه بردندی و گوشه خلوتی برای خود اختیار کردندی و چون از ترس به کلاس پناه آوردندی 70 تا تست مبانی از آسمان نازل شدندی و حالا نزدندی کی زدندی؟؟؟؟
و چون آرزو از آن حال فارغ آمدندی، یاد و خاطره کلید را در ذهن زنده کردندی و با اندکی تفکر رسم شرلوک هلمزی را بجا آوردندی و مچ دزد را گرفتندی...
دینگ دینگ دینگ ( به خدا آخریشه)
حکیم الجبر که از رزم تنیس و والیبال به ستوه آمدندی تحصن را بیخیال شدندی، از دفتر برون آمدندی و راه کلاس در پیش گرفتندی و چون آرزو و فاطمه را در حال فرار دستگیر کرداندی کتاب عاریه را به آن دو بازگرداندندی و آن دو با استفاده از مواهبی خدادادی خود را به کوچه خاکی زدندی و راه گریز پیشه نمودندی و سایرین نیز...
و حکیم الجبر نیز که خود را در کلاس تنها یافتندی با استفاده از اصل لانه کبوتری تعداد موزاییک های کلاس را شمردندی و احتمال باز گشت طلاب را محاسبه کردندی (که در امتحان نهایی سخت به کار آید!!!) و چون احتمال صفر آمدندی راه دفتر پیش گرفتندی...
دینگ دینگ دینگ...( بیننده باید عاقل باشه. چون این زنگ دیگه زنگ خونه ها بود)
چون ساعت 4 بشدندی:
دینگ دینگ دینگ....( اینم فرق می کرد. چون زنگ خونه فاطمه بود)
و بدین گونه فاطمه بدبخت شدندندی و آرزو طریق طلپ گزیدندی که آزمون مبانی بسی نزدیک بودندی...
دینگز دینگج دینگژ...(این که فرقش تابلو بودندی.زیرا صدای مخ آرزو بودندی که مبانی را بیخیال کردندی و راه آپ در پیش گرفتندی)
و دست و کمر فاطمه زیر بار تایپ له شدندندی و آخر آرزو عشوه دروکردندی که شما دست به یکیس کردندی تا از من چهره خشن ساخته بیدندی....
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه ی عمر سفر می کردم.
وای باران، باران
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سر بی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشیهاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
«گرچه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است.»
دل من در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند.
آسمانها آبی،
-پر مرغان صداقت آبی ست.-
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم یاس سحری؟
- نه از آن پاک تری.
، تو بهاری؟
- نه بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن!
باز کن پنجره را!
تو اگر بازکنی پنجره را،
من نشان خواهم داد، به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگی اش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.
باز کن پنجره را!
من تو را خواهم برد،
به عروسی عروسک های
کودک خواهر خویش،
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس.
صحبت از سادگی و کودکی است.
چهره ای نیست عبوس.
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من،
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی می بخشد.
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را میخواند!
-گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت؟!-
باز کن پنجره را!
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز؛
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز.
باز کن پنجره را!
-صبح دمید.!
گل به گل سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد!
و چه رویاهایی!
که تبه گشت و گذشت.
وچه پیوند صمیمیتها،
که به آسانی یک رشته گسست.
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.
دل من می سوزد،
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستو ها را بشکستند.
و کبوترها را
- آه کبوتر ها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری.
دست های تو توانایی آن را دارد؛
- که مرا،
زندگانی بخشد.
چشم های تو به من می بخشد
شور عشق و مستی.
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
من به بی سامانی،
باد را می مانم.
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.
من به آراستگی خندیدم.
من ژولیده به آراستگی خندیدم.
-سنگ طفلی اما،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت.
قصه ی بی سر و سامانی من،
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من گفت: «چه تهیدستی مرد!»
ابر باور می کرد.
من در آیئنه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم.
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من، به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
بی تو در می یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می کردم،
که تو خواننده ی شعرم باشی.
- راستی شعر مرا می خوانی؟-
نه، دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.
-کاشکی شعر مرا می خواندی!-
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
-بی قید-
و تکان دادن دستت که،
-مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که،
- عجیب! عاقبت مرد؟
- افسوس!!!
- کاشکی می دیدم!
من به خود میگویم:
«چه کسی باور کرد، جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خوانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم.
تو اگر ما نشوی، -خویشتنی
...
در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز- که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز – که چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
سینه ام آینه است،
با غباری از غم.
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار.
من چه می گویم، آه...
با تو اکنون چه فراموشیها،
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهاست.
تو مپنداز که خاموشی من،
هست برهان فراموشی من.