تبليغاتX
سوپریمم های یک کراندار
حسب حال هایی حبسیه گونه
واقعا خسته ام، یعنی نهایت خستگی!!! فکر می کنم 10 صفحه ترجمه کردم... به خاطر این مقاله ی جدیدم مجبور شدم تاریخچه ی جدول تناوبی شیمی+ چند تا تئوری شیمی+ مقدمات توپولوژی رو هم جداگانه بخوونم تازه هنوز دارم رو تاریخچه ی موضوعم کار می کنم وای به بقیه اش...خوشحالم از اینکه کاری رو انتخاب کردم که تو ایران نظیرش انجام نشده، یعنی می ترکونه!!!
فردا آخرین روز استراحتم هست، احتمالا بعد اون یازده به بعد آن بشم و بیام پای کامی.
این روزها بچه ها توی لبخند ریاضی هم بشدت مشغولند واقعا اونا هم خسته نباشند، گرچه فکر می کنم این موفقیت های پیاپی و متناوبی که لبخند داره بدست میاره خستگی رو از تن همه بیرون می کنه...
دیگه اینکه فیلم یا همون کار انیمیشنی هم که گفتم تموم شد، واقعا عالی شد دو روز روش کار کردم ولی فکرش موقع امتحانا باهام بود...بهتر از انتظارم شد، قسمت های موزیک گذاری و اینا بودم که از مرکز جذب مغزها یه آقایی زنگ زدن دعوت کردن یکشنبه تشریف فرما بشم کلاس دیفرانسیل انتگرال موسسه شون، کلی هم تعریف و...(که عمرا با وجود کلاس های آقای ض ی ا ی ی برم) بعد اومدم خواهرم اینا گفتن کی بود و اینا گفتم هنوز فیلممو نساختم از هالیوود زنگ زدن!!! لیگ بدمینتون هم امشب با افتادن توپ تو خوونه ی همسایه به پایان رسید..
خلاصه می دونم بعد ساخت این فیلم شانس زنده موندنم کمتر از یک درصد می شه ولی خب تا رو نشده و تو کمپانی هست جای امیده...
+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:35 نويسنده آرزو |


باز کن پنجره را!
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز؛
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز.
باز کن پنجره را!
 -صبح دمید.!
گل به گل سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
                سوگواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
               خنده ام می گیرد!
و چه رویاهایی!
که تبه گشت و گذشت.
وچه پیوند صمیمیتها،
که به آسانی یک رشته گسست.
    چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.
دل من می سوزد،
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستو ها را بشکستند.
و کبوترها را
- آه کبوتر ها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
در میان من و تو فاصله هاست.
             گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری.
دست های تو توانایی آن را دارد؛
- که مرا،
     زندگانی بخشد.
چشم های تو به من می بخشد
شور عشق و مستی.
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:5 نويسنده آرزو |

 

اول: سومین مقاله ی من در لبخند ریاضی با عنوان «لگاریتم و کاربردهای آن در زندگی-قسمت دوم» رو هم ببنید، بعدشم هی بگین این ریاضی به چه دردمون میخوره، چه کاربردی داره...

نظر یادتون نره

دوم: دیشب تولد حمید آقا بود، که اونم تبریک می گم...
سوم:بخواب حوصله ها وقت خواب تنگ ترند.....ميان خواب ولی قصه ها قشنگ ترند

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:22 نويسنده آرزو |

دل من در دل شب
  خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند.
آسمانها آبی،
-پر مرغان صداقت آبی ست.-
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال.
تو گل سرخ منی
         تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم یاس سحری؟
- نه از آن پاک تری.
، تو بهاری؟
- نه بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن!
 باز کن پنجره را!
تو اگر بازکنی پنجره را،
من نشان خواهم داد، به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگی اش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.
باز کن پنجره را!
من تو را خواهم برد،
به عروسی عروسک های
کودک خواهر خویش،
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس.
صحبت از سادگی و کودکی است.
چهره ای نیست عبوس.
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من،
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی می بخشد.
کودک خواهر من نام تو را می داند
                         نام تو را میخواند!
-گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت؟!-

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:49 نويسنده آرزو |

• صلواتی آپ می کنم دیگه هر وقت این بلاگفا حالش خوب بود و با ما مشکلاتی نداشت اجازه ی آپ ما رو مصادره می کنن...واقعا نمی دونم کلافه شدم... بیشتر از یه وجبم حق آپ ندارم.ممنوع الآپدیت & آپتودیتی شدم اینجا...
• امروز کارنامه موقتمو گرفتم!  خوب بود.....
• با بچه ها دوره گرفته بودیم که معاونمون انداختمون بیرون! گفت بذارین تابستون حداقل در امان باشم از دستتون ( تو مایه های مبارزه با مفاسد اجتماعی-اقتصادی دانش آموزی)
• تلپ شدیم خونه ی ریاضیات...آقای ضیایی اونقدر خسته بود که از تو چشاش می شد فهمید... در مورد تداخل کلاس های دیفرانسیل و ریاضی کنکور اعتراض کردم که قرار شد عوضش کنن و یه چیزا ی دیگه... بعد فاطمه رو مجبور کردم بریم بازار راه بریم، راه بریم....
• افتادم تو گوشیدن آهنگ های کلاسیک Mozart و vivaldi و...یه چیزایی تو مایه های سمفونی های بتهوون!!! اعصاب همه رو هم بهم ریختم خلاصه!
• به این ... ها توجه کنین!
• ترجمه هام داره خوب پیش می ره، اولش سخت بود ولی انگار راه افتادم...همین یه کار رو نکرده بودیم...
• یه خبر مذخرف! به گزارش خبر گذاری آرزو نیوز تودی طبق آیین نامه مقرراتی و بخشنامه های نیو در راستای اهداف خطیر مدارس نمونه و رشد استعدادهای نهادینه ی دانش آموزان مذبور تدریس دبیران مرد در دبیرستان های نمونه ممنوع اعلام گشت... البته به استثنای پیش دانشگاهی ها
• می خوام عصر برم باغچه ی تو حیاط رو آب بدم...

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:47 نويسنده آرزو |

 

آدم با خودش هی می گه امتحانا تموم شد فلان کارو می کنم...بهمان کارو می کنم اما وقتی که امتهانا تموم می شه می بینه اصلا حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداره!

هرچقدر از این جماعت هنر هفتمی بدم میاد، فکر می کنم تا آخر تابستون فیلم واسه دیدن داشته باشم، هاردم فول شد و گرنه هنوزم..خلاصه مهمونامونم رفتن فقط کلی تبادل اطلاعاتی داشتیم دیگه همه جوره فیلم و ای بوک و میوزیک و... راستی با فهمیدن چپ دست بودن پسر عموم به یه روال منطقی چپ دست بودن خونواده ی پدریم پی بردم که نیگم! از عموم خوشم میاد.

از فیلم هایی که دیدم از نقاب خوشم اومد! یکم ...بود ولی خب..

حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم فقط منتظرم این هفته زود تموم بشه و استارتهای اولیه ی کنکور رو بزنم. هنوز نمی دونم برنامه ی تابستونم چیه احتمالا کانون+خانه ی ریاضیات+ کلاس های سطح شهر

هنوز کادو ی تولد مریمو نفرستادم حالش نیست...

هیچ کار از اون کارایی هم که گفتم حوصله ندارم.....

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 17:15 نويسنده آرزو |

تو امید ریاضی نوشته بودم،چون خیلی دوستش دارم بازم  ...

 

ابی، خاکستری، سیاه از حمید مصدق

در شبان غم تنهایی خویش،

عابد چشم سخنگوی توام.

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام.

شکن گیسوی تو،

موج دریای خیال.

کاش با زورق اندیشه شبی،

از شط گیسوی مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه ی عمر سفر می کردم.

 وای باران، باران

 شیشه ی پنجره را باران شست.

           از دل من اما،

             چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سر بی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای باران،

        باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشیهاست!

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشیهاست.

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید:

     «گرچه شب تاریک است

        دل قوی دار،

          سحر نزدیک است.»

 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:59 نويسنده آرزو |

 

  • دیروز تولد این آقا بود...که تبریک می گم...
  • جشن پایان سال تحصیلی هم برگزار شد که عکس ها رو هم می تونین چند روز دیگه(اگه کامی بهناز حالش خوب بشه) تو امید ریاضی ببین هم خصوصی ترا رو همین جا!
  • از همه ی بچه هایی که بهشون قول داده بودم آنلاین& آپ تودی می شم عذر می خوام...عموم و زن عموم و گل پسرشون شهروز از تهران اومدن که اصلا یه ثانیه هم نمی تونم بیام کنار این کامی! گرچه خیلی کار دارم....
+ تاريخ جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:14 نويسنده آرزو |

اول: احساس می کنم این گوشواره ها بهم نمی یاد ...چی بهم اومد؟؟؟...بقول این آقا «صاف بزن بالا به ما این قرتی بازیا نیومده!!!»

دوم: دوست دارم وقتی امتحانا و آزمونام تموم شد(روزهای رویایی) یه هفته اونجوری که دلم می خواد زندگی کنم...

حالا اونجوری که دلم می خواد یعنی چجوری یعنی در اتاقمو ببندم ( ورود اکیدا ممنوع!!!) و بشینم از صبح تا شب هی تست بزنم، هی تست بزنم!!! همه کتابامو دوباره از نو بخوونم!!! نه بابا !! انقدرا هم که اسممون در رفته...نیستیم که. لوس!!!!!

دوست دارم ترجمه ها مو تموم کنم.. مقاله های نیمه کارمو بنویسم.. امید ریاضی رو قراره سر و سامونی بدیم با بچه ها... برم خونه ریاضیات ببینم چه خبره!! چند بار به آقای ضیایی پیشنهاد راه اندازی سایت خونه ی ریاضیات رو دادم اما ...

شعر ها و داستانهایی که تو ذهنمه رو رو کاغذ بیارم.. یه دستی به این اتاقم بکشم که خودمم توش گم می شم.. واسه همینم بود که موقع امتحانا لشکر کشی می کردم اتاق عاطی... خداییش اگه کتاباتون وسط اتاق پهن باشه بهتر می تونین کتاب مورد نظرتونو پیدا کنین یا وقتی همه رو هم مرتّبه؟؟ از آدمای منظم هم بدم می یاد.

 یه کار نیمه انیمیشنی هم دارم که باید برای اون موقعی که می خوام آماده بشه، نمی شه گفت انیمیشن ولی خب!! می خوام خیلی ها رو غافل گیر کنم.

برنامه ی کنکورم هم از یه هفته بعد آزمون جامع کانون شروع می شه و تا روز بعد کنکور ادامه پیدا می کنه..گرچه در این سنوات اخیر هم برای کنکور کم و بیش کتاب ورق زدیم... بهرحال یا تن رسد به جانان یا جان من در آید...(؟)

جشن منتخبین سال 86 /85 هم چهار شنبه تو مدرسه برگزار می شه...نمی دونم من دعوت می شم یا نه..حالا که نگاه می کنم می بینم نسبت به سال های دیگه کمتر درخشیدم!!!(ای چلچراغ)

 


 

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:30 نويسنده آرزو |

 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

 

                                  تو نمی فهمی اندوه مرا

 

چه بگویم به تو ای رفته ز دست

 شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:52 نويسنده آرزو |

 

REM   IMPRESSION

10  CLS

20 GOTO 10

 

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:46 نويسنده آرزو |

 

خسته شدم... از امتهانها نه! بقول داداشم زندگی جالبی دارم ها. امروز واسه امتهان می خوونم فردا میرم امتهان می دم.. باز میشینم برای امتهان می خونم... فرداش می رم امتهان می دم و...

 

واین ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...

 

انگار همه پدیدهای عالم درون و بیرون دست به دست هم دادن تا تو زندگی ات تکراری بشه، از تاکسی صبح بگیر که همه آدمایی که توش نشستن بنظرت یه جور میان (بازم خوش همون سرویسی که راهشو هر وقت سرش خوش می شد، طرف خیابون ما  سر آزیر می کرد و مارو ناشکری که دلمون خوش بود!) تا نگاههای تکراری مراقب ها و صندلی 391...

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:5 نويسنده آرزو |

 

 

·         کانرا خبری شد خبری باز نیامد...

 از خبری که منتظرش بودم هیچ خبری نشد، همه مثلا خبر دار شدن چه خبره...

 

·         تولد عاطی بود/هست،یادم رفته بود..فقط در مورد امروز یادم بود که باید منتظر اون خبر مهم باشم..می خواستم براش کولاک کنم، که انگاری کردم.... طفلک غمگین شد...

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:39 نويسنده آرزو |