تبليغاتX
سوپریمم های یک کراندار
حسب حال هایی حبسیه گونه

 

ای کاش سیب بودم و وقتی زیر درخت نشسته ای و داری به یه چیزهایی فکر می کنی، محکم می خوردم توی سرت تا مرا هم درک می کردی، می فهمیدی زمین چه جاذبه ای دارد که نمی توانم آن بالا صبر کنم تا تو یک روزی بیایی و مرا بچینی.

نیوتون بی کار نبود، عاشق هم نبود اما می گویند حتما عاشق بوده که آمده و به آن درخت تکیه کرده، شاید مثلا معشوقش طبق قانون سوم نیوتن رفتار نکرده! چه حرفهها هم که پشت سرش در نیاورده اند.

اما حالا دیگر کسی حتی اگر هم عاشق بشود زیر درخت سیب نمی نشیند، یا اگر هم بنشیند و سیب بخورد توی ملاجش آب از آب تکان نمی خورد، که چی طبق قانون دوم نیوتن به هرکی یه ذره دل بدی منحنی عشقش یه شتابی پیدا می کنه که بیا و ببین! حالا این نشد یکی دیگه!

خیالت هم راحته که اگه عاشقت شد طبق قانون اول نیوتون تا آخر دوستت داره حالت خودشو حفظ کنه، مگه اینکه یه نیرویی بهش وارد شه، مگه اینکه یکی بخواد عاشقش کنه، اونوقت هم الله اکبر باز می روی زیر همان درخت معروف سیب می نشینی و به سیب های آن بالا می گویی کی قرمز می شوید ؟

یکی از سیب ها هم دلش برای تو پر پر می زند تکانی به خودش می دهد و به کمک جاذبه می افتد توی چشم هایت!

بر می داری پرتش می کنی می گویی تو هنوز قرمز نشده ای!!!

+ تاريخ شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:11 نويسنده آرزو |

اول: اینروزها
اصلا نمی آید خودت باشی!!!
دوم: خسته ام!!!! خیلی خیلی خیلی خسته ام!!! دلم می خواد گریه کنم...
سوم:
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
-بی قید-
و تکان دادن دستت که،
         -مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که،
- عجیب! عاقبت مرد؟
- افسوس!!!
       - کاشکی می دیدم!
من به خود میگویم:
«چه کسی باور کرد، جنگل جان مرا
                                                   آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم.
تو اگر ما نشوی، -خویشتنی
...
      در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز- که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز – که چه؟
    حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
سینه ام آینه است،
با غباری از غم.
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار.
من چه می گویم، آه...
با تو اکنون چه فراموشیها،
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهاست.
تو مپنداز که خاموشی من،
هست برهان فراموشی من.
+ تاريخ جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 13:1 نويسنده آرزو |

 

اصلا حرف نزنین که مردم از خستگی!!!

از صبح دیفرانسیل بعد با آقای ضیایی یه جلسه خیلی خیلی طولانی!!! داشتیم و بعد هم بانک! برای صدور این حواله ها! این کنفرانس ها کشت ما رو...

ولی تو بانک خیلی باحال بود که یه جو صمیمانه راه افتاده بود و بعد از یه صف طویل نوبت ما شد البته زمین و زمان شاهدن که همش من پای صندوف دو بودم این فاطمه همش اونجا نشسته بود! فکر می کنم همه علاوه بر اینکه اسم و فامیل و آدرس و پلاک و شماره تلفن و......خونه ی ما رو فهمیدن، به این نکته ی ظریف هم پی بردن که ما برای چی اونجاییم!!! و ریز نکات دیگر... البته همه می دونن که چند تا پله ی ترقی دیگه هست من باید طی کنم بعد اهداف متعالی هم دارم..:-P

هستی جوووووون(دختر آقای ضیایی) هم قراره فاطمه رو قتل عام کنه! علاوه بر این یه نقشه های دیگه ای هم داریم...

شنبه صبح با آقای ضیایی دوباره قرار داریم......>-:

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:12 نويسنده آرزو |

امروز خبرای خوشی شنیدم، اما کوفتم شد وقتی هیچی درس نخوندم...
فردا کلاس های دیفرانسیل ساعت 8 شروع می شه، یعنی با آقای ضیایی@@@@ +00
علاوه بر این یه جلسه ی اضطراری هم با آقای ضیایی خواهیم داشت، البته پشت درهای بسته!!!(این درهای بسته همیشه یعنی یه چیزایی گفته می شه که به مخاطبان مربوط نمی شه)
خیلی خیلی سرم شلوغه ولی براتون یه شعر می نویسم.
با یاد فاضل نظری:
یهودا

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟!
نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را!

چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:24 نويسنده آرزو |

یکم: امروز تولد امید ریاضیه! یکسال گذشت...
امروز فاطمه هم خونه ی ما بود.مامان اینا خیلی اصرار کردند که بمونه نهار ولی چون مامانش اینا مکه تشریف دارند و انشالله همین هفته تشریف فرما می شن و یعنی ما یه مهمونی دیگه افتادیم نموند...
دوم: امروز اتفاقا دعوت نامه های کنفرانس هم اومد، یه سخنرانی 20 دقیقه ای هم داریم!
برای رفتن در تردید هستم! نمی دونم...

سوم:طبق برنامه امروز باید تست های تابع حسابان رو بزنم+ تحلیل حسابان آزمون های قبلی کانونم.
پنج مرداد پیش بسوی تراز هفت هزار و هشت هزار می رویم!

فردا هم تولد سمانه جان دخترخاله ی عزیزم هست.

چهارم: حمید آقا هم تو زنگ ریاضی در مورد کنکور یه چیزایی نوشتن!

پنجم::
کارهای تو هم که دیگر حساب و کتاب ندارند
اصلا
اینروزها اصلا به شقیقه هایت نمی آید
خودت باشی
راستش را بگو

دارم به این فکر می کنم «چندشنبه» گذشت
راستی
چند «شنبه» گذشت
.
.
.
بعضی هایشان را می بینم که دارند گم می شوند
اما نمی توانم پیدایشان کنم
بعضی هایشان را می بینم دارند کم می شوند
.
.
.
گرچه همیشه کلام را نباید به مخاطب گفت
اما
اینجا هم که می آیم غم تو اندوه شبانه ام می شود

پ.ن(نکته): این
.
.
.
ها همون حکم {حذف شد} را دارند، البته همیشه حذف شدن به معنی غیر قابل گفتن نیست.

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:31 نويسنده آرزو |

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی هوا را از من بگیر اما

 

     خنده ات را نه!

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:0 نويسنده آرزو |

·          فکر می کنین امروز چند تا تست زدم؟؟؟؟

                  جواب: 200 عدد ناقابل تا این لحظه البته!

·          از این خانومی که تو کتابخوونه کنارم می شینه خیلی خوشم میاد، کاش اونم خواهرم بود...امروز بهش شکلات تعارف کردم.

·          کی می دونه مژده کجاست؟

 

              پ.ن:

خونم را به هیچ بیماری هدیه نمی کنم

نه...

غیرتم قبول نمی کند در رگان دیگران باشی!!!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:58 نويسنده آرزو |


• صبح و ظهر و شب کتابخانه هستیم و خر که حیف است ولی گاو می زنیم!
  بنظرم کتابخوونه از خیلی از وقت تلف کردن ها جلوگیری می کنه! خصوصا برای تست زدن، ولی هنوز در تردیدم که عمومی هم بخوونم یا فقط اختصاصی؟?

• این جلوی کفشایی هم که خریدم تنگه!

• دیگر دل گرفته ی ما وا نمی شود
• خورشید قهر کرده و فردا نمی شود
• گفتی دلم بحال تو آتش گرفته آه
• «احساس سوختن به تماشا نمی شود»
• هر عشق قطره قطره شود جمع وانگهی...
• اما نه بی حضور تو دریا نمی شود
• من که دلم برای شما تنگ می شود
• اما شما که می شود و یا نمی شود
• اصرار می کنم که بمانی تو میروی
• من سعی می کنم شود اما نمی شود
• حالا که می روی به سلامت برو ولی
• زخمی شبیه زخم تو پیدا نمی شود

• بيقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
• آه بيتاب شدن عادت کم حوصله هاست
• مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
• در دلم هستی و بين من و تو فاصله هاست
• آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟
• بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
• بی تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
• مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
• باز میپرسمت از مسئله دوری و عشق
• و سکوت تو جواب همه مسئله هاست
 
پ.ن: پ.ن اول پست پیش هنوز هم صادق است.

+ تاريخ چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:47 نويسنده آرزو |


و خدایی که در این نزدیکیست

دیشب تو دفتر خاطره ام نوشتم:


         اینجا که می آیم؛ غم تو

                        اندوه شبانه ام می شود.


پ.ن: اینروزها شدیدا عصبانی، بداخلاق، بی حوصله، ناراحت، افسرده هستم، هوای خودتان را داشته باشید لطفا/
پ.ن: دیگران که به شکستن بی صدای ما بی صداتر خندیدند، ما دیگران نشویم...

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:57 نويسنده آرزو |

وای!!!
چقدر حرف دارم!!!!

01-  مشهد بودم یه چند روزی!!! تقریبا خوش گذشت چون خیلی بازار بودیم: دی! منم که عشق بازار و خرید. 
لیگ بدمینتون هم با حضور من و عمو برگزار شد!
کنکور هم دادیم به سلامتی. در مورد کنکور امسال بگم که خیلی آسون بود، ولی واقعا هرکی از همین الان فکر کنه قراره بند یک و دو و سه و... روش انجام بشه توسط رابطان محترم و محترمه! حق داره تا 350 روز دیگه تقریبا بلرزه! یه حواشی هم سر کنکورات اتفاق افتاد که! {بدلایلی نامعلوم حذف شد.}
 {دوباره حذف شد.}

02-  کار تحقیقم بالا گرفت! یعنی سال دیگه خوارزمی!!!. حالا اونقدر هم که نه! ولی دارم یه چیزهایی هم می اکتشافم. شماها واقعا باید به وجود من افتخار کنین ولی چرا؟؟ چرا نمی کنین و می کنین.

03- حذف شد.

04-  راستش دلم براتون تنگ نشد! ولی براتون دعا کردم.
حذف شد.

05- راستی مقاله مان(من و فاطمه) هم در نهمین کنفرانس آموزش ریاضی ایران- زاهدان با عنوان نقش وضرورت و اهميت تاريخ رياضي در آموزش و يادگيري رياضيات پذیرفته شد.

06- راستی مقاله ی فاطمه هم با عنوان سودوکو بعد از قرن ها که در تولید بود به عرضه ی بهره برداری رسید. آرزوی موفقیت برای این سودوکار عزیز کشورمان را داریم.

07-  اعلامیه ای هم برای بچه های خانه ی ریاضیات! مردم از بس گفتم!
همونطور که شما می دونستید و من کوچ گزیده نمی دونستم کلاس های دیفرانسیل و ریاضی کنکور خانه ی ریاضیات بدلیل کمبود دانش آموزان مخ برگزار نمی شد* اما طی هماهنگی هایی که ما(من و سیما) امشب با آقای ضیایی داشتیم قرار شد دوباره یه مهلت به بچه ها بدیم! بچه ها تا پنج شنبه برین ثبت نام کنین، امیدواریم برگزار بشه. یعنی اون با من!
 *من هم از همان عده بودم!

 08- 09 – ممکنه کمتر بیام اینترنت!!!!

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:12 نويسنده آرزو |


اول: از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست...
مثلا این خورشید!

دوم: نمی دونم چرا ییهو انقدر انرژیم کم شد، خداییش فصل پیوندهای کوولانسی و ساختارهای لوویس هم کم نیست ها!!!
الان دلم می خواد بگم: دوست داشتم تو پروتون اتم هیدروژن بودی منم تک الکترون لایه ی ظرفیتت!
تا دلت می خواست دورت می گشتم!
هیچ نوترونی هم نبود بینمون فاصله بندازه!
همه ی مردم تو کارمون می موندن، از همه ی دنیا می بردیم و مستقل می شدیمو خودمون یه خونواده تشکیل می دادیم!
برای نجیب شدن  تو هم که حتما نباید هالوژن بود. هر وقت دلت خواست هر وقت دلت خواست منو ول می کنی مثبت می شی. هر وقتم دلت خواست می ری سرم یکی دیگه میاری منفی.
می خوام بهت بگم برای پایدار شدنت حاضرم هر کاری بکنم!
می خوام بهت بگم من اگه برم تو بازم همون هیدروژنی، ولی تو اگه بری من بدونت هیچی نیستم...
می خوام بهت بگم یه عمری دلمون خوش بود که اولیم! همه چیزمون یکه. جرم اتمی مون، عدد اتمی مون. غافل از همه چیز!
می خوام بهت بگم همه که بهمون نگفتن!

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:5 نويسنده آرزو |

یکم: سرم درد می کنه، تا اطلاع ثانوی اعصاب هم ندارم.

دوم: دیشب بنزین سوختیم رفتیم عروسی خواهر فاطمه!

سوم: چهارشنبه+پنج شنبه+جمعه مشهد هستم، چقدر هم کار دارم!

چهارم: شیمی دو می خواندیم!

پنجم: حذف گردید.

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 17:12 نويسنده آرزو |

یکم: راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
اما تو را نمی شود گم کرد نه لای این شبو ها، نه لای این صداقت حرفی که میان دو سکوت می شود به ناگاه گم.

می خواستم بگویم تو را پلک ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا.

بیا زود بیا.

بیا.

 گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم ترا.

می خواستم بگویم ترا که اگر در تپش باغ خدا را را دیدی همتی کن و بگو حوض ماهی ها بی آب است، هیچکس فکر نکرد که در آن آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

 و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.

 

دوم: پشت مردستانم!

فرصت سبز دعا باز در ساقه ی خشک

 تن من

 می روید.

یک مدینه غم غربت دارم

و دلم می خواهد

زیر نخل احساس، پای آب اندوه

قرص نانی بخورم

و سپس رو به حرم گریه کنم...

 

 

پ.ن: چقدر حالم بده...

پ.ن: عاطی هم رفت!

پ.ن: گاهی وقت ها همه مثل یه کلاف باز می شوند و به هم گره می خورند و آنوقت ما می مانیم و بی نهایت گره هم رنگ! هم رنگ؟

 

+ تاريخ شنبه نهم تیر 1386ساعت 22:9 نويسنده آرزو |


- آرزو حالت خوب شد؟
= اگه بیای کنارم سهراب بخوونی خوب می شم.
- کجاست؟
= بین کتابای دیگه... هشت کتاب!
= اول مسافر رو بخوون...دم غروب میان حضور خسته ی اشیا/نگاه منتظری حجم وقت
- نگاه منتظری حجم وقت را می دید...
-
-
-
= حالا صدای پای آب رو بخوون...
-پیداش نمی کنم.
=بده من!
=اینجا!!!
-
-
-
- کار ما شاید اینست که میان گل نیلوفر و قرن/پی آواز حقیقت بدویم.
- آرزو؟ باز خوابیدی؟
=نه بیدارم.
= اونی که می گه باید امشب بروم اونم برام بخوون!
- فکّم درد گرفت...تو امشب خوابت نمی بره.
=خیال خواب ندارم.
- راستی اگه من برم اردو تو چی کار می کنی؟؟؟
= هنوز بهش فکر نکردم...

پ.ن: دلم درد می کرد، یا تنگ بود یا نگران .
پ.ن: بهناز(آف): آرزو جوون سلام عزیزم، عکس هایی که خواسته بودی رو نتونستم اتچ کنم، می ریزم تو فلاپی از سیما بگیر!/ببخشید!
پ.ن: بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 22:22 نويسنده آرزو |

یکم: اینکه اول صبح بیدار شدم و دارم می آپم دلیل داره!!! الان کنکور ریاضی در حال جریانه و سال دیگر... بنظرم باید تو این یه سال طوری درس خوند که سال دیگه همین موقع پشیمون از سر جلسه در نیومد(جمله بندی رو!!!) حالا بهرحال ما بیخواب شدندی

 

دوم: گاهی از اینکه کسی برام نظر نمی ده خوشحال می شم...

 

سوم: دیروز بدلیل ذوق مرگیّات و تنبلیّات زیاد نخوندم، امروز دوباره: آینه ها، عدسی ها. دفتر برنامه ریزی خاک خورده مونم داریم پر می کنیم...

 

چهارم:حذف شد...

توضیحات: قول داده بودم سیاسی ننویسم!

 

پنجم: در تلاشم ساعات اینترنتم رو کم کنم، گرچه ما را به فضل تلوزیون هم امیّد نیست!

 

ششم: شنبه قراره عاطی بره اردو !!!! عاطی تو رفع اشکلای فیزیک 1 خیلی کمکم کرد، با اینکه جزوه اش یکم...بود ولی مرسی.
+ تاريخ پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 8:2 نويسنده آرزو |

یکم: امروز کارنامه مو گرفتم...شاگرد اول شدم مثلا نهایی: 19.38 و پایانی:19.68

دوم:الان دارم آلبوم «دلم برات می سوزه» از رضا صادقی رو گوش می کنم:
 هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن...تو هم این زهر تلخ نفرت رو نوش کن....آره تو راست می گی عشق بچه بازی نیست.... همون بهتر بری ما رم فراموش کن...تو آبروی عاشقی رو پاک بردی...دارم جدی می گم برای من مردی

سوم: امروز فیزیک 1 فصل عدسی ها!

چهارم: کنکور آزاد دارم و هیچی!!! برای یه هفته مشهد خواهم رفت... دارم از الان به این فکر می کنم
           من که دلم برای شما تنگ می شود ....اما شما که می شود و یا نمی شود

پنجم: (دیشب-زیر آسمان شب):
- آرزو؟
= هوم؟!!!
- اون ستاره پر نوره مال من!!!
= همه ی آدما ستاره های پر نور رو واسه ی خوشون انتخاب می کنن... و هیچکس مثلا به اون ستاره ی کوچیک کم نور فکر نمی کنه...اون مال من!
- کدوم؟
= اون ستاره پر نوره رو که وسط دو تا ستاره ی کم نور تره نگاه کن... خب حالا کناریش!!!
- اون که به سختی دیده می شه!!!

- آرزو؟
= هوم؟!!!
- دب اکبر رو برام پیدا می کنی؟
= آره واستا تمرکز کنم...
-
-
-
- آرزو؟
- آرزو؟
- خوابیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

+ تاريخ چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:27 نويسنده آرزو |

 

اول: امروز رفتم کانون نوشتم... و فهمیدم که شروع کردن از دروس عمومی کار اشتباهیه و باید از اختصاصی ها شروع کنم، به همین خاطر امروز فیزیک یک فصل آینه ها رو می خوام بخوونم!

 

دوم: از اومدن دوباره ی مژده خوشحال شدم!

 

سوم: به خاطر همه ی رفتارهای خشن و تندی که در این چند روز داشتم از همه عذر می خوام، ولی کاش همونقدر که از شکست هام ناراحت می شم از پیروزی هام خوشحال بشم...

 

چهارم: امروز دوباره خبری از کنفرانس!-که مهم نیست زیاد-

 

پنجم: دوست و همکلاسی عزیزم سیما از خاندان احمدی یه وبلاگ فیزیکی زده، دعوت می کنم ببینید: فیزیک نوین

 

ششم: دست هایم به تو فکر می کنند  وقتی که زیر چانه ام مشت می شوند!

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:47 نويسنده آرزو |

 

 

·          جان سالم به در بردیم.... دیشب ساعت بیست دقیقه به سه، یه زلزله طبق حدسیات من با قدرت 3.5 یا 4 ریشتری برای 40 ثانیه ما رو تکانید، ظهر هم یکی دیگه اومد ولی اون قدرت و زمانش کمتر بود، خلاصه اینکه فکر نمی کردم انقدر آمادگی برای مقابله با زلزله داشته باشم، چشامو که باز کردم دیدم داره خونه تکون می خوره، اتاق منم که رو گسل زلزله!!! سریع پریدم رفتم تو چارچوب در و حالا جیغ نکش!!!! هنوزم فکر می کنم زمین داره می لرزه، خلاصه اینکه توهم و ...

·          ببینین از این چیزایی که می گم می تونین کمکم کنید: آشنایی با مکانیک آماری، آشنایی با جبرهای فوق نویمان، آشنایی با مکانیک کوانتوم، ترجمه ی تخصصی متون ریاضیتیکی_توپولوژیکی (در حد دو صفحه) ، نرم افزاری که برام شکل های فضایی _ توپولوژیکی رو رسم کنه .. برای این تحقیقم چه کار ها که نکردیم.

 

·          ادبیات 2 تقریبا تموم شد، تو نخ معارف 2 رفتم...

+ تاريخ دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:29 نويسنده آرزو |

اگرچه یاد من از ذهن سبز عشق گسست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست

تو را به دفتر اندیشه ام زدم پیوست
+ تاريخ شنبه دوم تیر 1386ساعت 17:1 نويسنده آرزو |

 

اول: الان عاطی کنارم نشسته داره برام لقمه می گیره(نون پنیر و سبزی)....الهی....الهی....

دوم: حذف شد.

سوم: حذف شد.

چهارم: حذف شد.

پنجم: دلم  هوای خوندن ادبیات دو رو کرده...

ششم: حذف شد.

+ تاريخ جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:11 نويسنده آرزو |

بی تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است .

+ تاريخ جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:11 نويسنده آرزو |