|
حسب حال هایی حبسیه گونه
|
خواب بوديم!!!!!!
چقدر آدم دلش مي سوزه كه واسه ي يه چيزي زحمت بكشه بعد نتيجه ي همه زحمتاش فوت بشه بره هوا!!!!!!!!
اون از اون كنفرانس كه با اون كامي شون ما رو سنگ رو يخ كردن كه سيخ واستاديم انگار انشا خونديم!!!!
خداييش شما برين همين پوستر كنفرانس رو ببين كجاش نوشته مهلت ارسال يا شايد من اعورانه بدان مي نگرم... اخبار كنفرانس رو مشاهده بفرماييد لطفا!!! اينجوري ملت رو مي خبرن....
ما هم كنكوري چقدر با فاطمه زحمت كشيديم اين مقاله ي كوفتي رو نگاريديم آخرشم!!! اي روزگار!!!!!
حالا دعا كنين كارمون راه بيفته وگرنه من طرفم و ... چقدر اينجا امكانات سخته از خيلي وقته اينترنت نرفتيم خودمونو كشتيم تا اين كامي كانكت بشه كه نشد....برقا هم هي ميره.. يعني برقا نمي ره كامي بيحال مي شه... همينه ديگه كم پاش مي شيني خودشو مي لوسونه...
حالا يه شعر سراييدم بخونين حال كنين:
ديگر از وسوسه يا شرم زليخا خبري نيست كه نيست
من دلم شوق حرم دارد و از مي اثري نيست كه نيست
از برت جان نستاديم و ز ره افتاديم
اين چه ره كز گذرش رهگذري نيست كه نيست
خاك آدم بسرشتند و گهي باز به پيمانه زدند
خاك و آب و ثمن و دير كجا؟ كوزه گري نيست كه نيست
صنما زلف تو ام چند شكن بر دارد
زلف مواج تو در هيچ سري نيست كه نيست
گوش و چشمم به در است عهد به جاي آري باز
ولي افسوس در اين عهد كسي خوشخبري نيست كه نيست
صنما باز فراق غم و بازم شكن ثانيه ها
ولي افسوس كه در كنج دلم جز تو دگر دل شكري نيست كه نيست
آرزو- فروردين 87