تبليغاتX
سوپریمم های یک کراندار
حسب حال هایی حبسیه گونه

 دهمین کنفرانس آموزش ریاضی ایران-یزد هم تموم شد... این کنفرانس برای من خیلی خاطره انگیز تر بود! چندین بار کلا من و فاطمه برای رفتن ناامید شده بودیم حتی! از دیر فرستادن مقاله مون که شروع کنیم و بعد برسیم به اشتباهی که تو بلیط های قطار رخ داد و باعث شد از قطار جا بمونیم و بعد بریم کنار خیابون و بال بال بزنیم یزد!!! و صلوات نذر کنیم دیگه وقتی همه ی ماشین ها رفتن حدود ساعت هشت و بابای فاطمه گفتن دیگه اینجا ایستادن فایده ای نداره!!! نزدیک بود بغض تو گلوی جفتمون(من  و فاطمه) بشکنه!! که در همون هنگام یه ماشین دیدم نگه داشته و می گه یزد! اتفاقا برای دو نفر هم جا داشت... حالا تصور کنین ماشین فقط دو تا زن داشت اونم جلوی ماشین نشسته بودن و بقیه همه جوون!!! بگذریم که با چه فلاکتی رسیدیم یزد که نه امنیت مالی داشتیم نه جانی!!! یزد برخلاف اونجوری که تصور می کردیم بود خصوصا این فاطمه هم که هی غرغر می کرد چرا اینجا انقدر درب و داغونه؟ چرا مغازه ها ساعت 8 صبح بسته است و از این چیزایی که می دونین!! حالا این اطلاع رسانی شون ما رو کشته بود که فقط یه فلش زده بودن بسمت کنفرانس! و طبق مشاهدات من این فلش دیگه ادامه ای نداشت و بقول فاطمه نقشه رو می گرفتن نگاه می کردن کجاس یه فلش می چسبوندن تا آخر! حالا کار نداشتن شاید بخوری به دیواری چیزی! تازه یه خانومه که می گفت باد فلشه رو اونوری کرده، رفتیم اون خیابون وقتی برگشتیم دیدیم باد فلشو زده بطرف اسمون!!!! اینهم بگم که بعدها فهمیدم یزدی ها عاشق فلش هستن! حالا بگذریم رسیدیم خوابگاه!!! و با چه مشقتی من همه ی بارها+ دو تا کیف کنفرانس رو کشوندم تا خوابگاه و این فاطمه ی تمبل فقط خودشو میاورد اینور اونور... رفتیم سوئیت 12 اتاق 1 که دیدیم آقا، یه مامانه با دختره از قوچان اونجا بودن! ما هم که از این افه های مامان و بچه بدمون اومد اومدیم راه افتادیم تا یه اتاق خالی گیر بیاریم و بعد از مشقت های فراوان باز من همه ی اثاث ها رو بردم بالا! اتاق خالی بود پس بساط رو پهن کردیم...  عصر هم افتتاحیه که خوشحال شدم خانوم نیکدل+ آقای افشین منش+ خانوم ضیایی+ چند نفر دیگه رو دیدم و آقای بهزاد رو هم که قبلا افتخار اشنایی و مصاحبه از طرف خونه ی ریاضیات رو با ایشون داشتیم گوشیدم! شب هم با فاطمه رفتیم تاب بازی! قصد دوچرخه سواری هم داشتیم که دیدیم همه ی دوچرخه هاشونو با زنجیر بستن که دزد نبره! صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دو تا موجود روبه روم نشستن به طرز عجیبی به صورتم زل زدن! مثل اینکه هم اتاقی داشتیم حالا کی؟؟؟ دو تا تپلو و چشمتون روز بد نبینه از این فاطمه تمبل تر!!! هرچی آقا زور زدم اینا رو دک کنم برن فایده ای نداشت که نداشت! رفتم صورتمو بشورم همه صابونا رفت تو چشمم!!! و منم حساس!!!!! آصبحونه رو فاطمه رفت گرفت و تو خوابگاه میل نمودیم ! تازه جای سلف هم عوض کرده بودن که این جای جدید مختلط نبود! اون دو تا تپلو هم رفتن چیزی بخورن!  ما هم رفتیم دانشکده ی علوم و کلیدو با خودمون بردیم!!! وقتی رسیدیم دیدیم اومدن پشت در برای خودشون بساط پهن کردن و دارن تی وی می بینن و زیر آب ما رو هم اوقدر به پذیرش زده بودن که وقتی رسیدیم تو بلندگو گفتن همه کلیدهای اتاقها رو بیارن تحویل بدن! حالا فکر کنین این دو تا تپل تو یکی از روستاهای دور افتاده ی طبس اونم تو مدرسه ی استثنایی اونم از نوع خنگولیش درس می دادن تازه یه بارم از من و فاطمه خواستگاری کردن که با چشم غرررره ی من و فاطمه مواجه شدن. موقع نهار هم خانوم ضیایی به من خانوم عسگری عزیز رو معرفی کردن! و چند تا دوست جدید هم پیدا کردیم که نیگم. اینم من ماموریت نوشتنشو دارم که به کسی نگین ولی تو بازار که با خانوم ضیایی و خانوم عسگری و یه خانوم دیگه بودیم و تاکسی نشستیم تاکسی داره گفت کجا خانوم ضیایی گفتن: دانشگاه شهرکرد!!!!!یه شب که فاطمه تمبل رفت زودی بخوابه من تو حیاط با دو تا دختر ناشنوا که سال دوم دبیرستان بودن و از طریق جشنواره ی دانش اموزی اومده بودن دوست شدم و ایمیل و ایمیل گیرون و تل و تل گیرون کردیم و من از بس محو این دو تا شدم گوشیم افتاد تو ابهای حوض که تا صبح از همه ی سوراخ موراخهاش اب میومد چند بار هم افتاد رو زمین که قابش شکست نمی دونم کی گوشیمو چش کرده بود!! خوشبختانه سیم کارتمان جان سالم بدر برد. دیگه کارگاه آقای افشین منش هم کمکشون کردیم! بعضی وقتها احساس می کردم که معلما چقدر ببخشید سطح پایین هست اطلاعاتشون که با اینقدر که آقا میلاد واضح درس می دادن بازم حالیششون نمی شد. یه جا هم کیبورد و موس طرف وصل نبود که مجبور شدم بروم و کیس رو همه ی سیماشو بهم بریزم و بعد مشقات فراوان و کنت پنل ها تونستم با موفقیت کامی شونو درست کنم. ها راستی خیلی خوشحال شدیم از دیدن آقای پهلوزاده و پوستر پر بار آموزشی شون!!! که سر قفلی شم واگذار کردن!پوستر ما هم بد نشد! اینم بگم که این فاطمه منو کشت از بس می خواست همه ی کارا رو از راه قانونی انجام بده منم که می دونین اصلا عشق کار خلافم! مثلا برای زدن مقاله مون هرچی گفتم بیا بریم یه میخ می زنیم خانوم رفت دبیرخونه رو پر کرد تا اجازه بگیره اخرشم اون اقا چمبهه که پارسالم بود اجازه داد ولی گفت به میخ کوچولو موچولو بزنین! ما هم گفتیم چشم. برای یافتن میخ خوابگاه که نداشتن رفتیم از سلف بگیریم که آقاهه گفت ما اینجا منبع غذا هستیم نه تاسیسات!!! ما هم گفتیم برای چسبیدن غذا به بدنمون بعد غذا میخ می خوریم. اونم یه مشت میخ داد و گفت نوش جان! به این فکر افتادم که برای پذیرایی از مدعوان محترم کیک زرد + یکم اورانیوم غنی شده هم بگیریم...  رفتیم پوسترو بزنیم یه میخ می افتاد! دو تا افتاد! سه تا افتاد! چهار تا... بعد که به خودمون اومدیم دیدیم دیوار  عین صافی سولاخ سولاخ شده! حالا فکر کنین باز با چه مشقی من رفتم و 30-40  تا پرینت از مقاله مون از این یزدی های خسیس پیشه گرفتم هر بار هم سعی می کردم تغییر قیافه بدم که نشناسنم آخه ماکزیمم پرینت 5 سری بود!!! که دفه ی آخر مچمو گرفتن و گفتن بچه جون برو میختو بکوب! حالا فکر کنین نقش من در ارایه ی مقاله چی بود اینکه یه کپی بردارم و بگم به همه اصل مقاله موجوده! این فاطمه که عین ضبط نمی ذاشت من حرف بزنم.. تازه باید بازار یابی هم می کردم که چند بار رفتم و خر همسایه هامونو گرفتم و اوردم. دوستای خارجی زیادی هم پیدا کردیم همین استی سی از استرالیا واقعا حافظه اش خوب بود یه بار اسم منو پرسید دیگه گیر داده بود وقت و نیمه وقت تو سلف و هرجا منو می دید می گفت آرزو!!!!!!!!! الهی قربونت برم!!!!!! بیا جیگرمممممممممم!

یه شب هم که به یه دلایلی رفتیم  حیاط خوابگاه آقایون دیدیم دارن بحث علمی می کنن و میزگرد علمی ریاضی راه انداختن! گفتیم بریم حیاط خوابگاه خانوما حتما میزگرد غیبت طبق هر شب بر پاس! که رسیدیم دیدیم نخیرررررررررررر خانوما دو گروه شدن و میزد گرد دنس و حرکات موزون راه انداختن!!! خدا شاهده با همین چشای خودم دیدم که خانوم د.ه.ب.ا.ش.ی لب تابشو آورده و همچین قری می داد که نگو و نپرس! حالا تو کنفرانس نبینینش چقدر موش مرده اس!

یه روز هم با فاطمه رفتیم تو یه سالن که میلامو چک کنم وقتی سرمو بالا کردم دیدم یه عالمه! آدم نشستن انگار منتظرن سخنرانیمو شروع کنم!!!!

اختتامیه هم که آقا عالیییییییییییی! فقط من نمی دونم با چه فکری رفته بودن اون سالن به اون کوچیکی رو انتخاب کرده بودن برای افتتاحیه ما یه ساعت قبل رفتیم دیدیم تا نصف سالن که مال مدعوهاس! دو سه ردیف اخر هم که همه کیف میف گذاشتن جا گرفتن!!!! رفتیم بیرون و جو رو متشنج کردیم چند بار نزدیک بود به خاطر تشویش اذهان عمومی بیرون بشیم از بستی که جلوی در کرده بودیم ما هم گفتیم به استی سی می گیم! اسی که اومد من بهش گفتم They are cruel!!!! و اونم فهمید اینا با ما چه کردن! بعد دیگه عصبانی شدیم از اینکه راهمون ندادن و رفتیم و دیگه برنگشتیم! تریپمون هم همه رو کشت خصوصا آقای ضیایی رو...

جاهای دیدنی هم که ما رو بردن:آتشکده- باغ دولت آباد- مسجد جامع یزد

جاهایی که خودمون رفتیم: میر چقماق- موزه ی اب(به پیشنهاد مژگان خانوم نیکدل)- چایخونه ی سنتی(به پیشنهاد خودم)  که تو مزه ی آب با چند تا سوئیسی+ تونی عزیزمممم آشنا شدیم! و بعد خانوم نیکدل ما رو به ساندویچ دعوت کردن! و بعد من گیر دادم بریم چایخونه رفتیم و دیدیم ما تنها ایرانی های اونجا هستیم! ییهو دیدم یه پیرمرد و یه جوون خارجکی زوم کردن رو من و فاطمه با خودم گفتم نه بابا!! اونجا چند تا پیرزن با حال  از ایتالیا دیدم که با یکی شون خیلی صمیمی شدم و تا گفتم TaKe a pic with me? دیدم چهل شونصد تا دوربین رومون زوم شد... و چیک چیک!!! حالا موب خودم خراب شده تو همون گیری ویری!!! اون پیرمرده و جوونه ایتالیلیی هم که دیگه روشون باز شده بود بهم می گفتم فیگوراتو عوض کن!!!  گفتم می ترسم تریپم شما رو دای کنه!!! از بس من خوشگلم!!!  آقا با اونا که ایجاد ارتباط کردم چشمم افتاد به دو تا پسری که اونجا بدبختا نشسته بودن و به سختی سفارش بستنی دادن! منم که عشق رفیق بازی و کانور سیشن و اینا پریدم و باز ایجاد ارتباط و تیک پیک کردیم که یکی شون معلم دینی بود و اون یکی معلم تاریخ از آمستردام هلند! یکم در مورد تاریخ ایران+ فرهنگ مردم هلند که حرفیدیم چایی هم دعوتشون کردیم که فاطمه گفت تو با این رفیق بازیت اخر ما رو ور شکسته می کنی... امدیم بیرون اونا رفتن کافی نت ما هم که می خواستیم بریم راه آهن! باز اونجا چند تا خارجی دیدم که خواستم ایجاد ارتباط کنم که فاطمه جلومو گرفت... و از یزد رفتیم و دیگه هم برنگشتیم طوری که تریپمون خودمونم کشت!  قطار هم که یخ بود ... صبح حالا هرچی در زدن بدبخت این آقاهه تو قطار که پاشین رسیدیم تربت !!! ما انگار نه انگار!!! بعد که پاشدیم با تکان های شدید دختر همسایه مون!!! به آقاهه گفتم راستی برای نماز صبح هم نگه داشتین؟؟؟ گفتم شما راحت باشین.....

·         خانوم اس تی سی محو دیدن بادگیرهای یزد

·         خانه ی ریاضیات کرمان   زنجان

·      تفاوت دخترا و پسرا در ریاضی  

·      خواستگار من (تونی جووون) 

·         موزه ی آب به روایتی

پ.ن: باز رهسپار تهران+قم+شمال هستم... و این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد. 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:36 نويسنده آرزو |

بمیرم برای این سازمان سنجش دغدغه ی اصلیش در راستای ماموریت سنجش علمی داوطلبان اطلاع رسانی به داوطلبان جیگر می باشد . آقا هرکی ندونه فکر می کنه این نرم افزار انتخاب رشته ی مجازی چه قدر بدرد بخور و واقعیه!!! اساس کارش اینه که جلوی دانشگاه شریف و امیرکبیر و تهران و علم و صنعت و این کله گنده ها بنویسه احتمال قبول شدن خیلی کم... حالا مهم هم نیست که ریاضی محض شریف باشه یا برق شریف کلا شما احتمال قبولیتون خیلی کمه!!! جلوی همه ی شبانه ها و پیام نورا بنویسه احتمال قبولی خیلی زیاد دیگه همین!!! واقعا زحمت کشیدن چنین اطلاع رسانی کردن!!! دم سازمان سنجش گرم.

مثلا برای خود من:

مهندسي شيمي /صنايع گاز/صنايع پتروشيمي /صنايع پالايش || دانشگاه ياسوج || (شبانه)") ----- احتمال قبولی خیلی زیاد

كارداني معماري || موسسه غيرانتفاعي كوثرقزوين || (غير انتفاعي)")--------- احتمال قبولی خیلی زیاد

اباداني وتوسعه روستاها || موسسه غيرانتفاعي اباداني وتوسعه روستاها || (غير انتفاعي)")---احتمال قبولی خیلی زیاد(آخخخخخخخخخخ جووونن برم شاد باشم)

كاردان فني مكانيك /نقشه كشي صنعتي || موسسه غيرانتفاعي كار-قزوين || (غير انتفاعي)")---- احتمال قبولی خیلی زیاد(راست می گی؟؟؟؟؟؟)

مهندسي شيمي || دانشگاه صنعتي شريف -تهران || (روزانه)")----- احتمال قبولی خیلی کم

مهندسي مكانيك || دانشگاه صنعتي شريف -تهران || (روزانه)")------ احتمال قبولی خیلی کم

مهندسي هوافضا || دانشگاه صنعتي شريف -تهران || (روزانه)")------ احتمال قبولی خیلی کم

حالا جالب اینجاست در همین صفحه:

مهندسي عمران /عمران || دانشگاه صنعتي شاهرود || (روزانه)")--------- احتمال قبولی کم

حالا شما برین ببنین که عمران شاهرود تا 15780 پارسال گرفته(طبق سی دی آمار کانون فرهنگی پارسال صفحه ی 122) یعنی 5000 دیگه به راحتی قبوله! تازه امسال که بقول خودشون ظرفیت ها رو هم زیاد کردن. لطف نموندن هرچی دبیری و تربیت معلم بوده و برداشتن و کلا این دو تا کن فیکون کردن از بس این قشر عزیز دولت رو شرمنده ی خودش می کنه و کرده!

هم مسخره هست هم بعضا اشتباه! آخه من با رتبه ی 5000 دیگه می دونم خداییش که هوافضای تهران احتمال قبولیم کمه یا آبادانی و توسعه روستاها، غیر انتفاعی چی چی احتمال قبولیم زیاده! واقعا بعضی جاها دارن با سرنوشت داوطلبا بازی می کنن دیگه از سازمان سنجش بعیده!

به نظر من بهترین انتخاب رشته اونیه که خود فرد بشینه و فکراشو یکی کنه و علاقه شو کشف کنه. آقا انقدر اومد یه بنده خدایی از صنایع برای ما خوند خوند که ما رفتیم بالای نفت شریف زدیم یکی دیگه اومد گفت کی گفته صنایعو ببر آخر عمران رو بیار جلو...دیگه بالاخره یه چیزی نوشتیم دادیم رفت.

ولی ای سازمان سنجش این کارا تو نکن...  بچه های مردمو بدبخت کردی با این کنکور و دنگ و فنگت بدبخت تر نکن!!! اصلا همه ی اینا زیر سر اون آمریکای جنایت پیشه هست. واالا

ولی جدا سایت سازمان خیلی خوب کار کرد، انتخاب رشته  به روش الکترونیکی واقعا عالی بود! از نظر امنیتی هم عالی بود. جز در مواردی که دفترچه ها به شهرستان ها دیر رسید و سی دی به بعضیا نرسید و این نرم افزار مسخره شون و عوض شدن دفترچه و چند کد رشته بعد پخش دفترچه ها(که همه رو گیج کرد). عالی بود. محتوی سی دی هم خوب بود.

 

+ تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:24 نويسنده آرزو |

یک شعر از آقای فاضل نظری

                             فاضل نظری               

از باغ می برند چراغانی ات کنند                               تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار                              تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند                      این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی                 شايد به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق «رجيم» و «رحيم» نيست            از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست                          گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند 
 


پ.ن1: بالاخره کارای انتخاب رشته و ... تموم شد، از انتخاب رشته ام زیاد راضی نیستم. اما انقدر این مشاوره برامون عمران رو زده که فکر نکنم بذاره به مهندسی شیمی و صنایع و معماری و مواد برسه، خودم فکر می کنم عمران شاهرود یا سمنان قبول بشم، نمی دونم با چه عقلی مشاور محترم برداشت این دو تا رو بالا زد اونم مثلا بالای معماری تهران و شریف...صنایع و مواد شریف؟؟؟

پ.ن 2:دیگه کم کم هم دارم برای مسافرتی که قراره من و فاطمه بریم یزد برای کنفرانس آماده می شم... اولین باری هست که بدون اردو دارم تهنایی می رم مسافرت. پوستر کنفرانس رو هم آماده کردیم.. اینم عکسش!

پ.ن۳: قالب وبلاگ هونطور که ملاحظه می فرمایید عوض کردم نظرتونو بگین...هنوز هیچی نشده دلم برای قالب قبلی تنگ شد..

پ.ن فوری: آقای سبحان کریمی در گذشت پدر بزرگ عزیزتونو تسلیت می گم امیدوارم غم اخرتون باشه.

  

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:3 نويسنده آرزو |

            ۵۳۰۴

پ.ن: دوستان با عرض پوزش بخش نظر خواهی این پست رو غیر فعال کردم چون می دونم در پست قبل کامنت می گذارید. خواهشا تبریک یا تسلیت عرض نکنید.

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:27 نويسنده آرزو

 فکر کنین ساعت یه ربع به 2 شب دلتون نون پیازی بخواد  بعد یه ربع بعد بری در یخچال نون پیازی برداری!!! همونجا چشت به قوطی کوچیک ماست پاستوریزه و استرلیزه بیفته  و دلت بخواد!!! بعد چشت به بطری آب بیفته و آب بخوای!!! بعد چشت به هندونه ی قرمز بیفته و از اونم بخوای!!! همین که تو فکری که چی می خوای آلارم یخچال صدا کنه!!!   بعد مثل این دزد ها درو زود ببندی  و بیای تا اون چیزایی رو که برداشتی بخوری... وقتی همه رو خوردی بببینی ساعت 3 شده و الان دلت نوشابه می خواد..  .باز بری نوشابه برداری بخوری... که نوشابه هه می ره تو گلوت و چشت می افته به جعبه ی خامه و پنیر و باز دلت می خواد… حالا فکر کنین باز آلارم یخچال... 

صبح که همه پا می شن صبحوونه بخورن!!! اه کو پنیرا؟؟؟ کو خامه؟؟؟کره؟؟؟ماست؟؟؟ نون خامه اییی؟؟؟

 یادش بخیر اون قدیما (مثلا یک سال پیش ) شبا که می خواستم بخوابم اولا با خودم دفتر خاطراتمو می بردم تو رختخواب با خودکارم!!!  بعدها هوس کردم موسیقی گوش بدم اون زمانا موبایل که نداشتیم!!!  واکمنو می بردم !!! بعدها حس کردم ترجمه هامم ببرم با خودم پس کل مقاله هام + دیکشنری به چیز میزای بالا اضافه شد...   بعد فهمیدم شبا گرسنه ام می شه یه ساندویچ+دو سه تا شکلات+ یه بطری آب می بردم!!! بعدها دوست داشتم سهراب بخوونم قبل خواب و یه فالی هم بگیرم!!! بعدها آزمون های کانونمم می بردم تا بررسی کنم!!! گاهی وقتها هم کتاب تست گاج عربی(توضیح: نیم کیلو هست!!) می بردم که تست بزنم تا خوب تثبیت بشه تو ذهنم! وقتی به خودم اومدم دیدم انگار دارم می رم سفر!!!  

حالا شبا بدون هیچگونه تعلقی به رختخواب می رویم و بعد در طلب اشیای بالا شبگردی می کنیم!!! 


پ.ن:  از سازمان سنجش باهام تماس گرفتن و گفتن شما نفر اول کنکور هستین ولی از الان لو ندین که داوطلبای دیگه ناامید می شن! 

پ.ن: در گیر انتخاب رشته هستم !!! 

پ.ن: با اعلام نتایج چند روزی متفرق خواهم شد!!!   پس خواهشا در این مکان آشغال نریزن!!!

 

+ تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:39 نويسنده آرزو |

این عکس ها دیروز گرفته شده... فقط بگم تو باغ ملی تا چشم کار می کنه پیرمرد وجود داره...

              

برای دیدن همه ی عکس ها به ادامه ی مطلب برین!!!!


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:42 نويسنده آرزو |

 بالاخره تو هم با یک عدد مشخص می شوی! و این عدد همه سرنوشت تو را مشخص می کند! بعد همه تو رو با اون عدده نگاه می کنن!!! انقدر ازت می پرسن می پرسن!!! که حالت بد می شه و تهوع می گیری و همش فکر می کنی سرنوشت تو با این عدد و رقماش گره خوده!!! بعد فکر می کنی به تعداد همون عدده آدم بالای کله ت هستن!!! بعد تو فامیل هی تو رو با بالا کله ای ها(ایهام:1- آنهایی که رتبه شان بالاتر از تو است.2- آنهایی که مخشان از تو بهتر هست.) مقایسه می کنن!!! بهتره مهمونی نری.. وگرنه انگشت نما می شی.  هی هم الکی چیزی نگو!! این عدد خیلی چیزا رو هم معرفی می کنه... مثلا اینکه چند تا تست عربی رو تو 25 دقیقه درست زدی!!! یادمه یه کتاب شیمی پیش اندیشه سازان رو از فاطمه قرض گرفته بودم آخرش نوشته بود درمورد کنکور! اونجا کنکور و این نتایج رو به چیز جالبی تشبیه کرده بود. مثلا همین عدد گذاشتن رو ادما رو به کاری که رو مجرما در زندان می کنیم و اول بهشون یه عدد می دیم و بعد می فرستیمشون تو زندان! اینجا هم به هرکی یه عدد می دیم و بعد می فرستیم تو جامعه!!! واقعا دنیا هم زندانی بیش نیست شاعر می گه دلا خو کن به تهنایی که تا کی در این زندان فریب این و آن بینی !!! بعله. این جوریه حالا تو هی بوگو کنکور که چیزی نیست ترس نداره!!! باز داره استرس هام شروع می شه... جدیدا هم که ماشالله تا صبح خوابمان نمی برد و به همه چیز عروسی خواهر فاطمه، جوراب، مهمونا، کارت شارژ، فوتوشاپ 10، بزرگ علوی، کفش، کنکور و انتخاب رشته، حوله ی حموم، شیرموز بستنی، تک زنگ، مقاله، یزد،خانوم پیروزی ، بک اسپیس، دفتر خاطره، کوله پشتی، لاک، فردا، توبه، کتاب تست آبی کانون، دندونات، کفش قرمز ، هری پاتر، دلم، غالب ؟؟؟قالب یخ، سه آرزو، ساعت 10.5، تو، تو، تو، تو، تو، تو ، تو …

حالا با کلمات بالا جمله بسازید!!!

                        

پ.ن: آقای مسعود تولدتون مبارک...خیلی ناراحت شدم از اینکه وبلاگتونو حذف کردین!

پ.ن: چقدر دوست داشتم موهام قهوه ایی باشه، بالاخره با هزار خواهش و تمنا موفق شدم رضایت خانوم مامانو جلب کنم و موهامو نقاشی کنم!!! 

+ تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:45 نويسنده آرزو |