|
حسب حال هایی حبسیه گونه
|
کتاب «تهوع» اثر ژان پل سارتر از کتابهایی بود که اول های تابستون خوندمش. ![]()
شـخصیت اصلی یا راوی رمان آنتونی روکانتن Antoine Roquintin که در واقع خود سـارتر اسـت، رویداد ها را به شـیوه یی تک گویی باز گو می کند. رمان با دریافت روکانتن از این معنا آغاز می شـود که رابطه ی او و اشـیای پیرامونش رابطه یی پریشـان کننده اسـت. در جایی از داستان می خوانیم:
تهوع فرجه ای کوتاه بهم داده بود. ولی می دانم که خواهد آمد. تهوع وضع عادی من است. منتها امروز تنم به قدری بی توش و توان و کوفته است که نمی تواند تابش بیاوردو بیماران هم ضعف های سعادت باری دارند که آن ها را چند ساعتی از آگاهی به رنجشان می رهاند ملول شده ام. همین. گاهی چنان خمیازه ای مس کشم که اشک از گونه هایم سر آیز می شود. این ملالی عمیق است، عمیق. قلب عمیق وجود، همان ماده ای که ازش ساخته شده ام.
در جایی دیگر:
من میان این صداهاس شادمان و عقلانی تنها هستم. همه ی این آدم ها وقتشان را سر این می گذراندد که ما فی ضمیرشان را توضیح دهند و با خوشحالی تصدیق کنند که آرا و عقایدشان یکی است. واه که چقدر برایشان مهم است که همه با هم یکجور فکر کنند کافی است ببینیم چه اخمی می کنند وقتی یکی از این آدم هایی که چشم های ماهی وار دارند و پنداری نگاهشان درون خودشان را می نگرد و با آن ها هیچ توافقی نمی توان داشت از میانشان می گذرد.
میر جلال الدین اعلم مترجم تهوع، آنتوان روکانتون قهرمان رمان که تک و تنها در شـهر بویل زنده گی می کند، دلمشغولی اسـاسـیش " وجود " است؛ اما:
" وجودی که به آن می اندیشـد، وجود در سـاحتِ متافزیکی اش نیسـت بلکه وجود در سـاحتِ اینجهانی و جلوه گر در موقعیتهای اجتماعی فرد آدمی و روابط وی با افراد دیگر جامعه اسـت. دو چیز روکانتن را می آزارد: یکی آنکه پیرامون او را جماعتی " رجاله "، با احسـاسـاتی دروغین و اندیشـه های کلیشـه یی فرا گرفته اند.[که] برخورد با این وجود نا عقلانی در انبوه جزئیات مبتذلش، گونه یی دل آشـوبه و " تهوع " را در روکانتن پدید می آورد.
لینک 1 دانلود «تهوع» ژان پل سارتر
لینک 2 دانلود «تهوع» ژان پل سارتر
پ.ن: در کامنت های خصوصی پست پیش کامنتی رو از یکی از دوستانم زهره حطیطه و همسرشون علی آقا که تو کنفرانس زاهدان پارسال در خوابگاه با زهره خانوم آشنا شدم و همسرشون رو در کارگاه جئوجبرا دیدم که موجبات خوشحالی منو فراهم کرد و برام خیلی عزیز بود. ![]()

وقتی خدا مصیبتم آغاز می کند یکباره زخم عشق تو سر، باز می کند
سرما مرا چه گرم در آغوش می کشد احساس خویش را به من ابراز می کند
می ترسم از نگاه تو وقتی که خوب هی ما را برای عشق ور انداز می کند
هر وقت کفتر دلم آزاد می شود بر اوج آسمان تو پرواز می کند
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» هر چند فصل سرد تو ایجاز می کند
حالا به روزگار سیاهم نگاه کن منت زمرگ می کشم و ناز می کند
پ.ن1:تنها دلیلت برای زنده بودن را هم از دست می دهی، بعدی دیگر وجود ندارد.
پ.ن2: زخمهایی هم هستند ، حتی اگر خیلی وقت از التهاب آنها بگذرد باز هم تازه هستند.
معمولا شبها تا سحر بیدارم! روزا تا اذون ظهر می خوابم ! تو یکی از شبا کتاب «آهستگی» میلان کوندرا رو خوندم. این قسمت رو می خوام شما هم بخونین!
از «آهستگی» میلان کوندرا(با حذف برخی قسمت ها):
برگزيده بودن يک مفهوم دينی است و معنايش اين است که شخص بیآنکه لياقتی ابراز کردهباشد بهحکم قدرتی فوق طبيعی و بهخواست آزادانه خداوند، انتخاب میشود تا مقامی ويژه و بالاتر از ديگران بيابد. تنها چنين باوری بود که مقدسين را قادر میساخت تاب تحمل سنگدلانهترين آزارها را داشتهباشند.
احساس برگزيدهبودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعريف هم، عشق هديهای است که به ما ارزانی میشود، بیآنکه برايش لياقتی نشان داده باشيم. دوستداشته شدن بدون دليل، حتی خود دليلی تلقی میشود بر خالص بودن عشق. اگر زنی به من بگويد دوستت دارم چون باهوش هستی، شريف هستی، برای من هديه میخری، به زنهای ديگر نظر نداری، ظرف میشويی، آنوقت من مأيوس میشوم. چنين عشقی انگار میخواهد چيزی را بهچنگ بياورد.
چقدر زيباتر است اگر انسان درعوض بشنود: «من ديوانه توام، هرچند که تو نهفقط باهوش و درستکار نيستی، بلکه يک دروغگوی خودخواه و عوضی هم هستی«. شايد انسان احساس برگزيدهبودن را نخستينبار در نوزادی تجربه میکند، وقتیکه از مهر مادرانه، بیآنکه خود را لايق آن نشان داده باشد بهرهمند میشود و باز آن را بيشتر و بيشتر طلب میکند. وارد مدرسه شدن میبايست انسان را از اين توهم برهاند و برايش معلوم کند که در زندگی بايد برای هر چيزی بهايی پرداخت. اما معمولاً ديگر آن موقع خيلی دير است. شما حتماً آن دختر دهساله را ديدهايد که برای اينکه دوستانش را به حرفشنوی از خود وادار سازد، موقعی که ديگر از عهده قانعکردن آنها برنمیآيد، ناگهان رک و راست و با غروری غيرقابل توضيح میگويد: «چون من میگم» يا «چون من اينجور میخوام». او خود را برگزيده احساس می کند. اما روزی خواهد رسيد که او يک بار ديگر بگويد «چون من اينجور میخوام» تا تمام کسانی که حرفش را میشنوند از خنده رودهبر شوند.
پ.ن: این وبلاگ رو مشاهده بفرمایید: شارژ رایگان حالا توجه کنین که 1112 متعلق به انتقال شارژ هست! یعنی این بنده خدا برای خودش شارژ رایگان فراهم می کنه تا کاربران سایتش! از ایرانی جماعت بترس!
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آواره گی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو بیادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
چشم تو چشمه ی شوق، ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین، پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
حیف اما...
من و تو دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر حادثه است
دیگر از من
تا خاک شدن
راهی نیست
از سر این بام، این دریا، این صحرا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم شیرین تو را
با خودم خواهم برد

پ.ن: نتایج کنکور هم اومد... مهندسی شیمی سمنان(روزانه) گرایش نفت قبول شدم.
انزلی+ تهران بودیم!
توی انزلی که بودیم عموم یه کتابخونه اونجا دارن البته بیشتر کتابها در زمینه ی زمین شناسی و نفت و گاز و این جور چیزا بود ولی بینشون کتاب رمان هم پیدا می شد! چند تا کتاب خوندم یکی شون اسمش «خاطرات یک دختر جوان» که فقط اسم کوچیک نویسنده اش یادمه که «آن» بود. دفترچه خاطرات یه دختر تقریبا 14ساله بود که بنظر من طرز فکرش خیلی بالاتر از سنش بود. بگ گروند داستان جنگ بود! تو این داستان بخاطر پناهنده شدن ،خونواده شون تو یه خونه با یه خونواده ی دیگه مجبورن زندگی کنن که اونا طبقه ی بالا هستن و خونواده اینا طبقه ی پایین! و این دختره عاشق پسر اون خونواده می شه و چقدر قشنگ و صادقاته از علاقه اش حرف می زنه! چیزی که برام جالب بود این بود که فکر نمی کردم دخترای خارجی هم انقدر شرم و حیا داشته باشن. آخرش هم حمله می کنن به خونشون و همه کشته می شن جز پدرش! خیلی دلم سوخت که یه دختر با اون همه امید و آرزو... تو دفترش روز قبل از مرگش چیزای جالبی نوشته بود از تصمیماتش برای آینده، از اینکه در مورد ازدواج با عشقش حرف بزنه یا نه و…
یه کتاب هم با عنوان«زندگی جای دیگریست» از میلان کوندرا خوندم، قبلا هم یه کتاب دیگه به اسم «هویت» ازش خونده بودم کلا از سبک نوشتنش خوشم میاد، بعضی جاها آدم رو تو ابهام و گیجی می ذاره و بعضی جاها غافلگیر می کنه (که همیشه از آدمایی با این خاصیت یا نوشته هایی با این سبک خوشم میاد) ، کتاب هویت کوندرا از معدود کتابهایی هست که واقعا به دلم نشست البته من خود کتاب رو نخوندم خلاصه شو خوندم اونم سال ها پیش(اول راهنمایی بودم).
نقد هویت کوندرا به نقل از دفترخاطرات دوران راهنماییم: رمان هویت ترس و هراسی بیمارگونه رو نشون می ده، ترس از دست دادن و هراس از گم شدن هویت. شانتال نماد زنی است که پس از گذر سال ها و روزمره شدن عشقش به شوهرش ژان مارک می گوید: دیگر کسی برای دیدن من سر برنمی گرداند!! شوهر که توانایی درک تلخی این سخن را ندارد نامه هایی عاشقانه می نویسد و اونا رو هر روز برای شانتال به صندوق پستی می ندازد. تکرار و تداوم نامه های فرستاده شده با امضایی ناشناس، سرانجام ثمر می دهد اما نه ثمره ای که ژان منتظر آن است، شانتال نامه ها را در خصوصی ترین جای ممکن مخفی می کند و لباس پوشیدن و رفتار و طرز لباس پوشیدن خود را با نگارنده ی نامه مطابقت می دهد. تاثیری که لحن نامه ها بر شانتل می گذارد حسادت ژان را بر می انگیزد و سوءتفاهمی بزرگ رخ می دهدو ناگهان ژان احساس می کند که این همان زنی نیست که می شناخته. ژان در واقع نقش یک ناشناس را بازی می کند تا نااامیدی همسرش را به سرزندگی و نشاط مبدل کند اما سوتفاهم عشق را از پادر می اورد، وقتی تقاهم جای خود را به تقابل می دهد رویای شیرین زندگی آنها تبدیل به کابوسی وحشتناک می شود. در این میان شانتال در میان اشخاص بیگانه گرفتار می شود و احساس می کند که می خواهند«خویشتن وی را از او بگیرند».
آخر کتاب می فهمیم که اینا همه خوابی بود که شانتال داشته می دیده و همش الکی بوده.
یه جایی کوندرا نوشته: زندگی همچون راهی نمایان می شود که یک بار برای همیشه تحمیل شده است، همچون تونلی که از آن نمی توان بیرون رفت...
از آثار کوندرا:هویت-جاودانگی-عشق هاس خنده دار-شوخی... هویت واقعا جالب بود اما این کتابی که من خوندم دیگه خیلی گیج کننده بود خصوصا که آخرای کتاب نبود!!!!! فکر کنین یه رمان رو بخونی بعد منتظر باشی ببنی چی می شه که ضدحال ببینی آخر کتاب پاره شده یا نیس! اما جالب بود خصوصا اول کتاب که لحن نویسنده منو منو واقعا جلب کرد یادمه ولی بخاطر مسائل امنیتی نمی نویسم. از قبل از تولد بقول خود کتاب یه «شاعر» شروع کرده بود تا مرگش.
پ.ن: بعضیا وبلاگو می خونن ولی کامنت نمی دن چرا؟ فهیمه خانوم، تکتم جان، سیما جان، آقا مسعود شماها رو میگم ها!
پ.ن: ماه رمضان امسال با طعمی متفاوت! همیشه ماه رمضون ها نگران بهم خوردن برنامه هام بودم و اینکه ضعف می کردم و خوب نمی تونستم درس بخونم، امسال خوشحالم که بیشتر با خدا هستم و از اعماق قلبم از این فرصت خوشحالم. نمی خوام از دستش بدم.